حافظ از باد خزان در چمن د هر مرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست
حافظ
نوک مژگانم به سرخی بربیاض روی زرد
قصه می نویسید حاجت گفتار نیست
سعدی
عمرها در پی مقصود،به جان گردیدیم
دوست در خانه وما گردجهان گردیدیم
سعدی
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
رودکی
با مایه خود بساز و چون بی هنران
سرمایه بی عا ریت مخاه ازدیگران
حمید الدین بلخی
زندگی شد بر من ازتیغ شهادت نا گوار
میشود باطل تیمم آب پیدا کرده را
صائب
شکوام آتش زبان گردیده است از خوی دوست
آه اگر آبی براین آتش نریزد روی دوست
صائب
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
پرتوی نیکا نگیرد انکه بنیادش بد است
سعدی
پنبه از گوش برون کن که نبا گوش سفید
دم صبحی است که صبح دوم ان کفن است
صائب
سعدیا ازروی تحقیق این سخن نشنیده ای
هرنشیبی را فرازی هر فرازی را نشیبی
سعدی
ترسم به کعبه نرسی ای اعرابی
کاین ره که میروی به ترکستان است
سعدی
سر گرگ را هم اول میباید برید
نه چون گوسفندان مردم درید
سعدی
خدایا چنان کن سر انجام کار
که تو خشنود باشی و ما رستگار
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه رو شود هر که در او غش باشد
حافظ
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب اتش باشد
حافظ
افتادگی اموز گر طالب فیضی
هرگز نخورد اب زمینی که بلند است
با خرابات نشینان زکرامت ملاف
هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد
حافظ
دیدار یار غایب،دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
سعدی
خشت بر دریا زدن بی حاصل است
مشت بر سندان زدن نه کار عاقل است
عمان سامانی
از کرامات شیخ ما این است
شیر را خورد و گفت شیرین است
کند همجنس با همجنس پرواز
کبوتر با کبوتر باز با باز
قرار در کف آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
سعدی
گه دلم پیش تو گاهی پیش دوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
عمان سامانی
بهتر آن است که حدیث دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
مولوی
من از مفصل این نکته مجملی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
عمان سامانی
چو بید بر سر ایمان خود می لرزم
که دل به دست کمان ابروی است کمان خویش
حافظ
چوپانان بچه ای که ماه ازو دارد رشک
از بهر پنیر او بباریدم اشک
بر جای پنیر داد کشکم که بمال
این را به تغار خویشتن یعنی ،کشک!
دهقان سامانی
کس نخارد پشت من
جز ناخن انگشت من
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مگشا چون دگران قرآن را
تا مرد سخن نگفته باشد،عیب هنرش نهفته ماند
بی هنر چون دعوی بیجا کند رسوا شود
سعدی
به آب زمزم و کوثر نتوان سفید کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
حافظ
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده،صلح به از جنگ و داوری
حافظ
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی،ره زکه پرسی چه کنی،چون باشی
حافظ
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
حافظ
ثوابت باشد ای دارای خرمان
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
حافظ
روی جانان طلبی،آیینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی
حافظ
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به میان آمده ایم
حافظ
یکی از عقل می لافد،یکی کامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
حافظ
آنکو تو را به سنگدلی کردی رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی
حافظ
آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این
حافظ
آن سرزنش که کرد ترا دوست، حافظا
بیش از گلیم خود مگر پا کشیده ای
حافظ
پای مالنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و بر خرما نخیل
حافظ
خاکستر مرا از حسد چشم می زنند
پروانه مرا از نظرها نهان بسوز
صائب
کی زصندل به شود درد سرم
ناصحا این چو بکاری واگذار
صائب
تزلزل ره ندارد در دل بی آرزو صائب
چو آب از آسیا افتاد سر گردان نمی باشد
صائب
سر کشی در آب و خاک مردم افتاده نیست
در زمین خاکساری ،دانه وارون می دمد
صائب
رنگ در آب و گلم گریه خونین نگذاشت
لاله از تربت من زرد برون می آید
صائب
می توان کردن به تلقین زنده خون مرده را
بخت خواب آلود را بیدار کردن مشکل است
صائب
میتوان خواند از جبین،راز دل عشاق را
در کف اهل قیامت ،نامه نگشوده نیست
صائب
ترک این وحشت سرا ،شایستهء افسوس نیست
می زند بیهوده خود را،مرغ بسمل بر زمین
صائب
به خموشی چمن آرا،لب مرغان را بست
سنگ دندان پریشان سخنان گوش کر است
صائب
زخواب امن کسی بهره می برد صائب
که پشت پا به دنیای بی وفا زده است
صائب
مگو پوچ،تا نشنوی حرف پوچ
که خمیازه خمیازه می آورد
صائب
قضا چون زگردون فرو هشت پر
همه زیرکان کور گشتند و کر
حافظ
شاخ گل هر جا که می روید، گل است
خم مل هر جا که می جوشد ،مل است
سعدی
زیره را من سوی کرمان آورم
گر به پیش تو دل و جان آورم
مولوی
کی تراشد،تیغ دسته خویش را
رو به جراحی سپار این ریش را
مولوی
چون نکه با کودک سر و کات فتاد
هم زبان کودکی،باید گشود
مولوی
زهد رندان نو آموخته ،راهی به دهی است
من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم
حافظ
مرغی که خبر ندارد از آب زلال
منقار در آب شور دارد همه سال
مولوی
دوست را کسی به یک بلا نفروخت
بهر کیکی،گلیم نتوان سوخت
مولوی
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو ما شوی بدانی
مولوی
گر کنی تف سوی روی خود کنی
ورزنی بر آیینه بر خود زنی
مولوی
آنچه تو در آینه بینی عیان
پیر اندر خشت بیند پیش ار آن
مولوی
هم رنگ جماعت شو ،تا لذت جان بینی
در کوی خرابات آ،تا درد کشان بینی
مولوی
دوستی ابله بتر از دشمنی است
او به هر حیله که دانی راندنی است
مولوی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آنکه بر در میخانه برکشم عملی
حافظ
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کار ،کاورد پشیمانی
حافظ
نام احمد،نام جمله انبیاست
چونکه صد آمد،نود هم پیش ماست
مولوی
خدا گر ببندد ز حکمت دری
ز رحمت گشاید در دیگری
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو زجو
هر چه کنی به خود کنی
گر همه نیک وبد کنی
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دریاخوش است
صائب
ساقیا برخیزودرده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
حافظ
چو آب آمد تیمم نیست درکار
چو روز آمد چراغ از پیش بردار
صائب
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد بر
حافظ
مکن زغصه شکایت که در طریق ادب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
حافظ
هرگه دل به عشق دهی، خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
حافظ
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
نوک مژگانم به سرخی بربیاض روی زرد
قصه می نویسد حاجت گفتار نیست
حافظ