استاد مظاهر مصفا

معرفی از وبلاگ ایشان (http://mozahermosaffa.blogfa.com/ )

استاد مظاهر مصفا به سال 1311 در تفرش اراک زاده شد. خانواده ی او فرزند چهل روزه ی خود را به قم بردند. تا ششم طبیعی در قم ماند. ششم ادبی را در دارالفنون امیرکبیر گذراند. نقاشی را دوست می داشت، اما علاقه ی بیشترش به شعر و ادبیات باعث شد بجای تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در دانشسرای عالی به تحصیل در رشته ی زبان و ادبیات فارسی بپردازد. دوره ی دکتری را به مدت ده سال گذراند(دوره ی دکتری به حسب معمول 3 سال است، اما نقاری که استاد فروزانفر از او به دل داشت موجب به تاخیر افتادن فارغ التحصیلی اش شد). بعد از دفاع از پایان نامه اش(سیر تحول قصیده در شعر فارسی)با معلمی در دانشسرای عالی آغاز به کار کرد. در حال تدریس سمت های اداری و آموزشی را پذیرفت. از جمله دبیری دبیرستان های تهران، دبیری و ریاست فرهنگ قم، ریاست انتشارات و مدیریت مجله ی آموزش و پرورش، دانشیاری دانشگاه شیراز پس از انتقالش به شیراز، ریاست دبیرخانه ی مرکزی دانشگاه شیراز، مدیریت انتشارات نگاه شیراز. به تهران بازگشت و در دانشگاه تهران استاد تمام وقت و مدیر گروه دانشکده ی ادبیات شد. در آبان ماه 1384 با ناسپاسی مسئولان بازنشسته اعلام شد و با آزرده خاطری از دانشگاه تهران رفت. مدتی استاد تمام وقت دوره های دکتری دانشگاه آزاد بود، اما اکنون خلوت گزینی و سرکشی به زادگاهش، تفرش، را بر کار ترجیح می دهد.
از آن اوست سخنرانی های ادبی(قریب 100 سخنرانی در ایران و افغانستان و پاکستان)، دهها مقاله و 43 تالیف و تصحیح و مجموعه ی شعر، از جمله تصحیح و تحشیه ی مجمع الفصحا، دیوان سنایی، کلیات سعدی، دیوان نظیری نیشابوری، دیوان نزاری قهستانی، پاسداران سخن، چهل چکامه، ده فریاد، سی پاره، شب های شیراز، با اوست حدیث من، داستان های مثنوی، برگی از دیوان صفای اصفهانی، قند پارسی و...
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند

[استاد اشعار بسیار زیبایی دارد یک نمونه برایتان می آوریم باقی را خود به وبگاه ایشان مراجعه و ملاحظه فرمایید]


به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

دل خسته لرزید و گفتا دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟

بگفتا که هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار

نمانده ست بر جای الا دریغ

شب و روزها و مه و سالها

گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس

گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس

گذشتند و گفتم دریغا دریغ

وفات یک خواهر معصوم

چهارم اردیبهشت باز هم یکی از تلخ ترین روزهای زندگی خانواده من را رقم زد. برخورد تانکر با خواهر بزرگوار «معصومه خلیلی» که مانند دخترم عزیز بود و همواره به اخلاق و سیرت نازنین او و آشنایی و مراوده با ایشان بر خود می بالیدم این گیتی سراسر فانی را وداع کرد و نزد پروردگار جهانیان بقا یافت. روحش شاد و یادگارش پاینده باد